به او اقتدا کنید
۲ خرداد ۱۳۸۹ | شطحیات | ۲ پیام »بعضى آدما رو باس uninstall کنى از دنیات. پاک کردن آیکونشون از دسکتاپ زندگیت هیچیو عوض نمیکنه.
- امام البرز
بعضى آدما رو باس uninstall کنى از دنیات. پاک کردن آیکونشون از دسکتاپ زندگیت هیچیو عوض نمیکنه.
- امام البرز
پشت این کوهستان،
میلمد کورهدهی.
مردمانش همه کور.
بیصدا، بیشور.
روزی از تابستان
که تن زنده، به هرم لزج شعشعههای خورشید
تشنهی قطرهی آب،
به هوس میمیرد،
آمد از پشت افق: مردی از طایفهی بینایان
دم نزد، هیچنگفت
مرد بینا نگریست:
بدان کوردلان، که نبودند به جز خاکستر.
تقتق محکم آن پوتینها
خبر از سرِّ مگویش میداد.
آری، او بینا بود.
وقت ره فرسودن:
نه بدین سو، نه بدان سو
نمییازد دست.
گامهایش محکم،
چشمها رو به طلوع.
مردم مردهدل خفته به خواب ابدی
بسته چشمان گنهکار به روی خورشید
زیر لب غریدند:
کیست این صاحب پولادین پای؟
برامد فریاد:
کیستی؟
به چه حق میبینی؟
خالق جابر این خاک حقیر
پردهها پیش کشیدهاست که ما خیرهسران،
چشم بندیم و نبینیم در آیینهی این جام چهها میگذرد.
تو اگر میبینی، دیوی، اهرمنی.
مرد بینا ره خویش باز گرفت.
تا بیابد روزی
شهر بینایان را.
در کوچهپسکوچههای تنگ پایطخت، کاخی قدعلم کرده بود، نه به سیاهی باقی دیوارها. کاخ ازان تاجری بود نه خیلی عیاش، نه خیلی خسیس، و تاجر نه خیلی پولدار بود و نه هشتش گرو نههاش.
مردم بخیل شهر، فسانهها ساختند ازو. گفتند که روزی در فلان بندر بوده و دختر عاشق خان بندر شده و خان هم هرچه در بساط داشته از گوهر و اشرفی و طلای احمر، بدرقهی دختر کرده. بس طویل بودند این فسانهها، اما تاجر به شنیدن آن خم به ابرو نمیآورد.
تاجر را دختری بود: به سفیدی ماه و به نرمی حریر. دختر همیشه گریان بود و زیر چشمانش کبود. به حسرت شوهرکی که از آن دارالحزن رهایش کند.
القصه، دورهگردی بود در کوچههای پایطخت، بربط مینواخت. مینشست و برای دل خودش میزد، اعانه نمیگرفت. کس نمیدانست رزق از کجا میخورد. شبی دختر کنار پنجره نشسته بود و نوای حزنانگیز بربط جانش میگداخت. صدایش کرد، آمد و زیر پنجره نشست و نواخت و نواخت. دختر بدنی داشت، اما بیانی نه. گهگاه صدایش میزد و میگفت بنواز که خوب مینوازی. و به حسرت آن بود که به آواز پاسخش گوید.
دختر به خیالپردازی شب را روز میکرد و روز را شب. داستان میپرداخت، گاه نقش خودش بود و گاه نقش دورهگرد و گاه نقش پدر تاجرش و گاه قاضی و گاه محتسب و گاه… قصهها بود که میسرود. یک بار رقیب عشقی دورهگرد بود و دورهگرد او را به قصد کشت زده بود. او که خوش سیما و خوش پیکر و ثروتمند و بانفوذ بود، به قاضی شکوه برده بود و قاضی میخواست دورهگرد را دار بزند و با وساطت دختر تاجر، دورهگرد نجات مییافت و ازین دست قضایا بود در ذهن معصوم و از همهجا بیخبرش…
مردم دخترک را دیوانه میپنداشتند؛ اما او واقعا سخن میگفت با ابر و باد و پرندگان. البته پیش از آنکه کلاغها اکلیل شاهی طیور پایطخت را بر سر گذارند. با گنجشگان و قمریان سخن میگفت. اکنون دلش میخواست باشند آن پرندگان و خبر آورند از دورهگرد.
دورهگرد چند روزی نبود؛ چشمان دختر به کوچه بود، تا آن روز که جسد خونین دورهگرد را در کوچهها گرداندند.
این قطعه در مایهی حجاز ساخته شده که جزو آوازهای دستگاه شور طبقهبندی میشود. فکر کنم ساختهی خود جلال ذوالفنون است. چون در دو آلبوم آتش در نیستان و دانههای مروارید نواخته شده. نغمهاش نوستالژیای خاصی دارد.
ترجیح میدهم اجرای خودم از قطعات را بگذارم، هرچند مزخرف.
بارگذاری
واحهای بود پایطختنام. هوایش چرکین و مسموم و آوایش حزین و مغموم. مردمش استروار، به طلوع بیجان خورشید برمیخیستند و راه طی میکردند و جان میکندند. همزیستی بود: میان استران دوپا و موشان و سگان. گهگاه غرش بارکشی، رعدوار میشکست سکوت این چهرههای سنگووار را. اما سکوت بود مرامشان و لبهاشان چون شکافی بیشکل بر شمایل کریهشان. شکافی برای بلعیدن و قی کردن؛ قی کردن گندابی از شراب خام. نان دیوثی زیر زبانشان مزه کرده بود و چنین بود طریق کسب؛ حرامرزقی بس گوارا.
در کنار گذری، سر راه موشها، زیر لگد جاروی رفتگران، خمیده زیر تشر آجانها، پیرمردی بود. مویش عاجفام و چهرش سیهفام. رزقش را میان خاکروبهها میجست. بیدست و پای بود و شاکر به صنع خدای. گاه چشمان بیسویش را میگرداند و میکاوید عابران را. گویی به دنبال عکسی میگشت در میان دفترهای باطله. چشم میدوخت به رهگذران. ازو میترسیدند. کس نمیدانست از پی که و چه میکاود. گاه بیرمق لبخندی میزد، انگار آفتابی از پشت ابر میتابید، اما بیدرنگ، پیش از آنکه گرمایش عرق شرم براین کهنهیخها بنشاند، محو میگشت.
(ادامه دارد)
از انسان نگفتیم؛ بازیچهایست بس حقیر در دستان او. گاه میخنداندش، گاه میگریاند، گاه اسیر شهوتش کند و گاه بمیراند. و آنچه ابدیست، حقارت اوست.
در آغازین طلوع هستی، میمونی بود برهنه، به صرافت غذا و جفت. و چندان در منجلاب گلالود زمین به خود پیچید و پیچید، تا بدان جا که اندیشید شرافت یافته است بر مخلوقات. و این است آغاز افول.
خداوندگار عالمیان نشسته بود پای چرخ و گل میسرشت. شیطان را ورز داد. آتش افزود، و آفرید: زن. کجخندی زد و زمزمه کرد “فتبارک الله…” و اندیشید به این جرثومهی آتشین که اخگرهایش هستی زمین و زمان را خاکستر خواهد کرد.
به نظرم دورانی که اروتیک نوشتن نماد روشنفکری بود سر آمده.
به نظرم عباس معروفی، غول بلامنازع توصیف در ادبیات معاصر است. از او دو اثر عظیم را کمابیش همه خواندهایم: سمفونی مردگان و سال بلوا. نوبت رسید به “ذوب شده”. کتابی که شخصا متحیر ماندم از جرئت ارشاد برای دادن مجوزش؛ هرچند که این خسروان صلاح کار خویش ندانند. و دیدیم که چاپ نشده توقیف شد.
بالاخره یک نسخهاش به دستم رسید و با حجم اندکش درنگ جایز نبود.
عباس معروفی تصنیف مینویسد. تصنیفی که تکتک نواهایش تجسم شعرند. شعر چه خوب و چه بد، این نغمهها در دل مینشینند.
کتاب شرح حالی است از یک زندانی سیاسی که کم و بیش میداند و نمیداند که به چه دلیل دستگیر شده. کشمکش درونی، عذاب، شکنجههای روحی و جسمی و…
بیبروبرگرد، خواندش را پیشنهاد میکنم. هرچند اگر هنوز از معروفی نخواندهاید، “ذوب شده” برای آشنایی با او کمی خشن است. با دو کتاب دیگر شروع کنید.